مرتضى مطهرى
612
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
مبنايى پياده كرد تا دليل مسأله روشن شود كه چرا بايد عينگرا بود نه ذهنگرا . مبنايش همين است كه گفتيم ذهن يعنى شناخت عالم بيرون . اين شناخت عالم بيرون براى اين به انسان داده شده است كه در عالم بيرون آن را به مرحله عمل در بياورد . وقتى به مرحلهء عمل در نياورد فايدهاش چيست ؟ مثل كسى است كه مثلا قوه برق را بشناسد ولى آن را در ذهن خودش دفن كند و به مرحلهء عمل در نياورد ؛ قوه برق را كشف كند ولى با همان مكشوف خودش بميرد و مردم او را دائما ملامت كنند كه اين كشف تو فايدهاش چيست ، كه تو مثلا بيست سال زحمت كشيدى و قوه برق را كشف كردى ولى آن را به مرحله عمل در نياوردى « 1 » .
--> ( 1 ) . - علت اينكه اينها عينگرايى را بر ذهنگرايى ترجيح مىدهند اين است كه در واقع يك قياس خفى تشكيل مىدهند كه مىگويند ذهنگرايى ( به همان معناى درونگرايى كه غير از ذهنگرايى به معنى صحيح كلمه است ) نشانه توجه انسان به ذات خودش است ، اما عينگرايى نشانه اين است كه انسان به افراد علاقه دارد و به جامعه علاقه دارد و مىخواهد تغيير و تحول ايجاد كند و جامعه را اصلاح كند و به تعبير ديگر فقط گليم خودش را از آب در نياورد بلكه دست اين و آن را هم بگيرد و غرقشدگان را نجات بدهد . آنها يك چنين حرفى مىزنند ؛ يعنى مىخواهند اينطور وانمود كنند كه عينگرايى مترادف است با جمعگرايى و علاقه داشتن به اصلاح جامعه ، ولى ذهنگرايى مساوى است با فردگرايى و گريز از جامعه و تنها به خود توجه داشتن . من فقط دارم اشكال را عرض مىكنم . استاد : اين يك جنبهء ديگر قضيه است . اين را من در ضمن عرايضم گفتم كه هر درونگرايى فرديت نيست . آن كسى كه قائل است از طريق مراقبه و تهذيب نفس مىتواند حقايقى را كشف كند ، او به حساب خودش در درونگرايى خودش مىخواهد يك ارتباط كاملترى با كل عالم پيدا كند ؛ يعنى ارتباط بيرون را ضعيف مىبيند ، مىخواهد يك شناختى نسبت به عالم واقع و نفس الامر پيدا كند كه آن شناخت جامع و كامل باشد . او در واقع اين شناخت بيرون را ناقص مىداند و مىخواهد به شناخت كاملترى نائل آيد . فرقى كه عارف با حكيم دارد نه اين است كه مثلا حكيم جمعگراست و عارف فردگرا ، بلكه عارف شناخت حكيم را ضعيف مىداند ، مىگويد من به شناخت قويترى مىخواهم نائل بشوم . اين غير از مسألهء فردگرايى است كه مثلا بگوييم او مىخواهد گليم خودش را از آب بيرون بكشد و امثال اين حرفها . تازه قطع نظر از همهء اينها اين سؤال باقى مىماند كه چه كسى گفته است كه مثلا جامعهگرايى خوب است و فردگرايى بد است ؟ هميشه اشكال قضيه اين است كه اول يك سلسله مسائل به عنوان اصل موضوع فرض مىشود و بعد هر چيزى با آنها سنجيده و محك زده مىشود . خودمان اول يك مترى مىسازيم ، حالا كه اين متر را ساختهايم ديگر هيچ حرفى نبايد روى آن بزنيم ؛ ديگر اين متر را ساختهايم ، بعد هم همه چيز را مىخواهيم با همين متر بسنجيم . چرا متر شما ملاك سنجش قرار گيرد ؟ آن ديگرى متر ديگرى دارد ، بياييم با آن متر بسنجيم . اگر حرف من با متر تو جور در نمىآيد حرف تو